تبليغاتX
دیوانه وار
دلم همچون پرنده ای وحشی خود را دیوانه وار به درو دیوار می زند تا از من بگریزد ...

 شروع داستان ....

ظهر كه كلاسام تموم شد از دانشگاه رفتم بيرون .اصلا حالم خوب نبود .

اون روز يه حال خاصي داشتم. با كلاس زياد حال نكردم .

جزوه هامو برداشتم و تنهاي تنها رفتم توي پارك نشستم .

حوصله هيچ كس وهم نداشتم .نه مي تونستم درس بخونم

 نه جزوه هامو تكميل كنم . كلافه كلافه بودم .

 . نمي دونستم چكار كنم . آروم و قرار نداشتم

. هي بلند مي شدم راه مي رفتم و هي مي نشستم .

چند تا جوون اونبر تر هي منو مي پاييدن .فكر كنم متوجه بي قراري من شده بودن .

احساس كردم يه نفر داره صدام مي زنه .

هي آقا پسر

گفتم :بله با من بوديد ؟

(همون چند تا جوون بودن كه داشتن منو نگاه مي كردن .چند تا دخترو پسر خوش تيپ كه بوي عطکلن وسيگارشون از چند متري احساس مي كردم)

آره با تو بودم .فندك داري ؟

نه ندارم (همشون خنديدن به جز يكي شون .سرمو انداختم پايين و به روي خودم نياوردم)

همون كه نخنديد اومد كنارم نشست و گفت :

چيه منتظر كسي هستي ؟ گفتم نه چطور مگه ؟

هه هه خودتی

 فكر نكنم ديگه بياد

یکی دیگه رو عشقه

اصلا  این چیزا رو بی خیال

بگير .

 بگير دو تا پُك بزن حال بياي .

 نه ممنون نمي كشم.

بگير ناز نكن .

 نه! گفتم كه نمي كشم.

بگير ديگه ؟يه دفه كه معتاد نمي شي امروز بكش تا لااقل آرومت كنه .

 نه نمي خوام

 رضا ولش كن اين بچه اهلش نيست .

نه بزار يه پُك بزنه بعد ولش مي كنم .

 رضا ولش كن بيا بريم .

خفه شو مي خوام باهاش رفيق شم به تو چه ربطي داره؟

منم فقط نگاشون مي كردم و سكوت . رضاهه بهم گفت :

من تو رو مي شناسم .  اون روز تو دانشگاه دیدمت .

 

تو دانشجويي منم دانشجوام پس طاقچه بالا نذار

 هيچ فرقي با هم نداريم اين چند دقيقه كه پيشتم مي خوام بيشتر

 با هم حال كنيم و بيشتر با هم آشنا بشيم .

حالا ناز نكن بگير سيگارو.يكي از دخترا اومد كنارم نشست مي خواست

 دست بندازه دوره گردنم.

 تا كنارم نشست از سر جام بلند شدم .

وسايلمو جمع كردم كه برم . دست گذاشت رو شونه هامو گفت : ببين بچه اينجا يا بايد گرك باشي يا گوسفند

به حرفاش اهميت ندادم و رفتم . بازم بهم خنديدن. داشتم مي رفتم كه يكي ديگه شون از دور بهم گفت : هي بچه !!! شبا مامانت نيست كي برات لالايي مي خونه؟ !!! ( و همه شون زدن زير خنده ) . مي خواستم جوابش بدم مامانت برام لالايي مي خونه كه گفتم اگه بگم منو مي كشن . رفتم صد متر اونبر تر نشستم تا خودمو با جزوه ها سرگرم كنم تا ديگه مزاحمم نشن. شروع كردم به نوشتن. ديگه اونقدر سرگرم نوشتن شده بودم كه زمان و احساس نمي كردم. از تار شدن صفحه كاغذ فهميدم داره غروب ميشه . سرمو بالا كردم .گردنم يه مقدار درد مي كرد.سرو گردنمو يه خورده اينبرو اونبر كردم كه ديدم يه پير مرد پايين صندلي نشسته و يه چوب شبيه به عصا تو پنجه هاش گرفته . دو زانو نشسته و پيشونيشو تكيه داده بود به چوب . كمرش هم تكيه به درخت. موهاش سفيد بود . ريشش جو گندمي، دستاش بزرگ اما چروكيده . يه انگشتر توي دستش بود كه عقيق كهنه اي داشت .چشماشو بسته بود . اولش فكر كردم خوابه . داشتم وسايلامو جمع مي كردم كه برم خوابگاه . سرمو برگردوندم كه يه بار ديگه نگاش كنم، ديدم چشاش بازه .گفتم سلام .با اشاره سر سلامم کرد . گفتم چرا اينجا خوابيديد ؟ گفت: خواب نبودم . گفتم آها! خيلي خوب .با اجازتون خداحافظ .

 بهم گفت : دانشجويي ؟ گفتم :آره .

یه مکثی کرد سرشو انداخت پایین .

 گفت بالاتر نمي خواي بري ؟گفتم چرا احتمالا كارشناسي ارشدم امتحان ميدم اگه خدا بخواد تا فوق ليسانس ادامه بدم .گفت : بالاتر چي ؟ گفتم والا نمي دونم رشتم سخته ديگه هر چي خدا بخواد. اگه خدا كمكم كنه چرا نرم تا دكترا هم مي رم . گفت :بالاتر ؟ گفتم شوخي تون گرفته مگه شما درس هاي مارو گذرونديد كه اينطوري حرف مي زنيد؟ نه بابا ارشدم و بگيرم شاهكار كردم . پير مرد رفت تو خودش . چند ثانيه هيچي نمي گفت . بهش گفتم : شما چند تا سوال از من پرسيديد حالا من مي پرسم . اون انگشتر چرا اينقدر كهنه است ؟عتيقه است ؟ جواب نداد . با شمام چرا جواب نمي ديد ؟ بهم گفت بشين . نشستم روي صندلي . گفت اونجا نه بيا تكيه بزن به همين درخت كه من تكيه زدم . رفتم كنارش نشستم عقيق انگشترشو از نزديك ديدم . اما نفهميدم روش چي نوشته بود چون هوا كم كم داشت تاريك مي شد . تا چند دقيقه به آسمون خيره شده بود . مي خواستم سَرِ شوخي رو باهاش باز كنم تا از اين حال و هوا بياد بيرون .همون لحظه يه هواپيما داشت تو آسمون پرواز مي كرد منم فكر كردم داره هواپيما رو نگاه مي كنه . بهش گفتم هواپيما هم قشنگه ها؟!!! از سرو وضعش معلوم بود كه تا حالا يك بارم هواپيما سوار نشده . اما انگاري حرفم زياد خنده دار نبود .بهم گفت تا حالا پرواز كردي ؟ با خودم گفتم بيچاره عُقده سوار شدن هواپيما رو داره . گفتم آره . گفت چقدر بالا رفتي ؟ گفتم والا نمي دونم اينا علوم تخصصي پروازه. ارتفاع پرواز ، سرعت و ... مربوط به تخصص پرسنل پرواز هواپيما مي شه . بهم گفت : حيف توئه . گفتم حيف چي ؟گفت : روي زمين نمون . يهو قارو قورِ شكمم رو شنیدم  .احساس گرسنگي مي كردم آخه ناهار هم نخورده بودم به پير مرد گفتم برم شام بخرم بيارم با هم بخوريم . بعدش حرفامونو ادامه مي ديم .همین جا باش الان بر مي گردم . توي راه همش به حرفاي عجيب و غريب پير مرد و حالات عجيت ترش فكر مي كردم .غذا رو كه گرفتم تا رسيدم سر صندلي ديدم پير مرد رفته . دفتر زبانم از تو كيفم اومده بيرون و خودكارم هم روش بود .

 

ديدم پيرمرد نوشته :

بچه ها يه خورده آب بياريد . بدو ديگه نفله زود باش تا بدبخت نشديم .يه خورده آب بپاش رو صورتش .

آه، ها، چيه ؟ چي شده ؟ من كجام ؟

فكر كنم به هوش اومد . داره چشاشو باز مي كنه . بچه من فكر نمي كردم اينقدر پاستوريزه باشي. با يه سيگار كه آدم بيهوش نميشه .

اسم من رضاست . اين آرمينه . اين خوشكله هم اسمش پريساست .اون كه اونجا ايستاده داره مدام آتيش مي كنه سميراست.اين بابكه بچه ها بهش ميگن بابی . ما بهش مي گيم بابی تو هم همين صداش كن . پا شوديگه لوس نكن خودتو . نازك نارنجي .

بابا ترسوندیمون .زهره ترک شدیم .

پير مرد كجاست ؟كدوم پيرمرد ؟ اون پير مرده كجاست ؟ كدوم پير مرد ديوونه شدي ؟ همون پير مرد كه الان پيشم بود . بلند شو بلند شو يه آب به سرو روت بزن ظاهرا سيگاره مغزتو تكون داده . تو رو خدا اذيتم نكنيد بگيد پير مرد كجا رفت ؟ بچه چرت نگو ما اومديم پيشت گفتيم فندك داري گفتي نه . بعدش سيگارو بهت تعارف كردم. اول يه كم مكث كردي. اولش نه و نو كردي وقتي بهت گفتم آرومت مي كنه ، با يه كم اصرار قبول كردي. وقتي كشيدي بيهوش شدي . الانم به هوش اومدي. همين .

نگفتي اسمت چيه ؟چه انگشتر زشت و گُنده اي داري ؟ تو خيلي جووني .اين انگشترا ماله عهد دقيانوسه كسي ديگه اينا رو نمي پوشه .مگه انگشتت باهات نبوده كه انگشتر اينقدر از انشگشتت بزرگ تره؟

واي باورم نمي شد انگشتري كه توي دست پير مرد بود توي دست من بود . سرم رو بالا كردم كه بهشون بگم، من دروغ نگفتم و اين همون انگشتر پير مرده . اما تا سرم رو آوردم بالا، كسي نبود . داشتم دیوونه می شدم عین روانیا اینبرو اونبرم نگاه می کردم .یهویی یادم به انگشتر افتاد  دست گذاشتم رو انگشتام . هیچ حلقه ای در دستم نبود .

                                                                                                           

                                                                                                             مهران توکلیان

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 19:28  توسط مهران  | 

 

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم

باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم

عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار

گرداب نا آرام دریای خودم باشم

شیدایی شبهای بی لیلا به من آموخت

باید به فکر روح تنهای خودم باشم

بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروز

باید از امشب فکر فردای خودم باشم

بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم

در گیرودار دین و دنیای خودم باشم

اما نه...! من آتش به جان، شعله ام، داغم

نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم

حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی

اما خودم تعبیر رویای خودم باشم

من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی

آیینه دار بی کسی های خودم باشم

باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟

حیف است من غرق تماشای خودم باشم

حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی

من سایه ای افتاده در پای خودم باشم

باید ردیف شعر را لختی بگردانم

تا آخرین حرف الفبای خودم باشی

هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم

تا هفت روز هفته لیلای خودم باشی

 

 

شعر از دکتر بهرامیان منبع سارا شعر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:49  توسط مهران  | 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هرچند که تا منزل تو فاصله ای نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:55  توسط مهران  | 

باور مکن تنهائیت را 

                             من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکتر تو

                              از تو به تو نزدیکتر من

باور مکن تنهائیت را

                             تا یک دل و یک درد داریم

تا در عبور از کوچه عشق

                              بر دوش هم سر می گذاریم

دل تاب تنهایی ندارد

                             باور مکن تنهائیت را

من با توام هر جا که هستی

                                               من با توام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی

                                                حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز

                                                با هم در این عالم نباشیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:36  توسط مهران  | 

 

شب در چشمان من است

به سیاهی چشمان من نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی چشمان من نگاه کن

شب و روز در چشمان من است 

به چشمان من نگاه کن

پلکی اگرفرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 22:50  توسط مهران  | 

از انسان ها غمی به دل نگیر

زیرا خود  نیز غمگین اند

با آنکه تنهایند

ولی از خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند

پس دوستشان بدار

اگر چه دوستت نداشته باشند

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:39  توسط مهران  | 

حرمت نگه دار دلم

گلم

کاین اشک خونبهای عمر رفته من است

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 21:48  توسط مهران  | 

 
در دوران باستان، پادشاهی تخته سنگی بزرگ را بر سر راهی قرار داد و مخفی شد تا ببیند چه کسی آن را از سر راه بر می دارد. تعدادی از تاجران ثروتمند و درباریانش از راه رسیدند و بدون توجه از کنار آن رد شدند. تعدادی هم پادشاه را به این خاطر که جاده ها را برای تردد مناسب سازی نکرده سرزنشش کردند. اما هیچکدامشان کاری برای کنار زدن تخته سنگ انجام ندادند. تا وقتی که یک روستایی با باری از سبزیجات بر دوش از راه رسید وقتی به تخته سنگ رسید بارش را بر روی زمین گذاشت و سعی کرد تا سنگ را به کنار جاده هدایت کند. بعد از کلی تقلا بلاخره موفق شد. وقتی داشت بارش را از زمین بلند می کرد متوجه کیسه ای در جایی که تخته سنگ در آنجا بود، شد. کیسه پر از سکه های طلا بود و یاداشتی از طرف پادشاه با خود داشت که در آن نوشته شده بود: طلا ها برای کسی است که تخته سنگ را از سر راه بردارد. روستایی چیزی را یاد گرفت که هیچ کدام از رهگذران یاد نگرفته بودند.
هر مانع فرصتی است برای بهبود شرایط.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:26  توسط مهران  | 

جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفتم

حتی عشق را ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:8  توسط مهران  | 

برو که هر چه مراد است در جهان داری

چه غم زحال ضعیفان ناتوان داری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:28  توسط مهران  | 

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:19  توسط مهران  | 

من که ره بردم به گنج لطف بی پایان دوست

صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:7  توسط مهران  | 

و خدا هر که را بخواهد روزی بی حد و حساب می بخشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 17:3  توسط مهران  | 

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 10:53  توسط مهران  |